تبليغاتX
به جزیره ی حامد خوش آمدید

به جزیره ی حامد خوش آمدید
بی سرزمین تر از بادم ولی همه چی عالیه  
قالب وبلاگ
لینک دوستان

  دنیا را از هر طرف که میروم ؛ به تو میرسم

حتی امروز

            اینجا

                   روز تولدم

برایم عزیز میشوی ، که من بی آنکه جواب یکی از پیامهای تبریک تولدم را بدهم ؛

تو را از اندیشه ام عبور میدهم ...

یادت مبارکم باد رفیق

[ جمعه 1391/02/22 ] [ 7:3 بعد از ظهر ] [ حامد صالحی ]
فرض کنید ؛ ...

به شما

( انسان ساده / معمولی / بازاری / دانشمند / محقق / سیاسی )

این امکان را میدهند که

یک رئیس برای دنیا انتخاب کنید ؛ که بتواند دنیا را به بهترین وجه رهبری کرده

صلح ، ترقی ، و خوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاورد .

بین این سه داوطلب ؛ کدام را انتخاب میکنید ؟


قبل از این یک سوال ؟

شما مشاور و مدد کار اجتماعی هستید ...

زن حامله ای میشناسید ک هشت فرزند دارد .

سه فرزند او ناشنوا ، دو فرزند کور و یکی عقب مانده هستند ...

در ضمن این خانوم ؛ خود مبتلا به مرض مهلک سیفیلیس است .

از شما مشورت می خواهد ک آیا سقط جنین کند یا خیر ...

با تجارب زندگی که دارید به ایشان چه پیشنهادی می کنید ؟

خواهید گفت کورتاژ کند ؟


فعلا بریم سراغ سه نامزد ریاست بر جهان

شخص اول 

او با سیاستمداران رشوه خوار و بد نام کار میکند

از فالگیر ، غیب گو و منجم مشورت میگیرد .

در کنار زنش دو معشوقه دارد ؛ شدیدا سیگاری بوده

و روزی هم ده لیوان مشروب ( مارتینی ) میخورد .


شخص دوم 

از دو محل کار اخراج شده ، تا ساعت 12 ظهر میخوابد

در مدرسه چند بار رفوزه شده

در زمان جوانی تریاک میکشیده وتحصیلات آنچنانی ندارد

ایشان روزی یک بطری ویسکی میخورد ؛ بی تحرک و چاق است .


شخص سوم 

دولت کشورش به ایشان مدال شجاعت داده

گیاه خوار بوده و دارای سلامتی کامل است

به سیگار و مشروب اکیدا دست نمی زند

و در گذشته هیچ گونه رسوایی به بار نیاورده .


به چه کسی رای می دهید ؟



ادامه مطلب
[ دوشنبه 1389/11/04 ] [ 11:39 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]
درويشي ؛ به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني ؛ داد شيطان در مي آيد ؛ و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :

جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين آدم به جهنم آمده ؛ مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و....

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

[ دوشنبه 1389/10/27 ] [ 7:51 بعد از ظهر ] [ حامد صالحی ]
توي زندگي هميشه فكر كن پيش خدايي

خدا بهت گفته بنده من برو برام يه ليوان پر شير داغ بيار وقتي آوردي خستگيم در اومد هرچي بخواي بهت ميدم.

- توميري تا بياري –

شير رو به سختي تهيه ميكني.

گرمش ميكني.

توي يه ليوان خوشگل مي ريزي آخه داري واسه خدات ميبري،.

ليوانو دستت می گيري شروع مي كني به رفتن پيش خدا.

توي راه از شدت داغي ليوان مجبور ميشي هي ازين دست به اون دست كني.

از مشكلات جلوي پات كه باعث ميشه تو حواست پرت بشه و ليوان داغ يا بريزه يا دستت بسوزه بايد بي توجه باشي.

بايد به خدا فكر كني كه قراره بهت پاداش بهتر ازين دستات بده.

شايد بتوني بخاطر سوختن دستات ازخدا دستايي بخواي كه هيچوقت نسوزه.
شايد بخواي بهت ثروت بده بجاي دست.
شايد بخواي بهت صبر بده بجاي ثروت.
شايد بخواي بهت زيباترينها رو بده .
شايد و شايد وشايد . . . ،


اما الان فكرت برگشته سمت ليوان كه نكنه بريزه يا دستت بسوزه. خوب به ليوان نگاه مي كني ليوان تاسر پر شيره آخ جون پس خودم كه اينقدر خسته شدم چي!

بزار يكم بخورم خستگيم در بره! خدا خودش كريمه مي بخشه ليوان پر نيست! آره ، ميخورم! همينكه ليوانو ميبري سمته دهنت يادت مي افته ميتوني وقتي رسيدي بخواي خدا خستگيتو از وجودت دفع كنه كه هيچوقت خسته نشي. ليوانو دوباره دستت مي گيري بدون اينكه ذره اي ازش كم بشه.

توي راه پات به فرش(دنيا) گير ميكنه. داري زمين ميخوري نگاه به خودت ميكني. آره ، ليوان مهمتره پاي منو ولش! ليوانو دو دستي مي چسبي كه نريزه.

روي پات حالا جاي يه زخم گنده داره،  كه هم سوزش داغي ليوان تو دستت هم زخم پات امونتو بريده.

ديگه داري كم كم به خودت ميفهموني كه خدا چرا ازم خواست وقتي ميدونست اين اتفاقات برام مي افته مگه اون عادل نيست؟!!!

دوباره ميگي ولش بهش ميگم زخم پام روهم خوب كنه كه ديگه هيچ وقت زخم نشه.

حالا كه از هم دنيا هم ثروتاش و همه وجودت رها شدي داري كم كم به خدا نزديك ميشي.

در ميزني ....تق تق..... بياتو بنده من!!!

ميري داخل به خدا ميگي: بفرمائيد اين ليوان پر شير داغ بدون ذره اي كه ازون كم شده باشه؟!؟!



خدا ميگه :

ميدونم بنده من.
درتمام راه من همراهت بودم و ازتمام حرفات و آرزوهات و اتفاقاتي كه برات افتاد خبر دارم.
اون اتفاقاتو من برات گذاشتم تا بسنجمت.
 

تو اخم ميكني ميگي: خدا دستت درد نكنه جواب من ين بود چرا كمكم نكردي؟


خدا ميگه :

وقتي دستت سوخت غصتو خوردم.
وقتي پات زخم شد درد كشيدنتو فهميدم.
اين من بودم كه كمكت كردم.
وقتي دستت سوخت صبوري كني سوزش اونو برات كم كردم.
وقتي پات زخم شد كمكت كردم بتوني روپات بايستي.
بنده من اگه راهو راحت مي اومدي ديگه قدر نعمتي كه ميخوام بهت بدمو نميدونستي پس بهتر بود ابنا برات اتفاق بيفته .



خدا بهت لبخند ميزنه ميگه : حالا بگو چي از من مي خواي ؟

توو خودت فرو ميري ميگي : آخه چي بخوام وقتي اون از همه آرزوهام خبر داره ميخواست ميتونست بهم بده بدون اينكه ازش بخوام .

بعد از چند لحظه خدا روبهت ميكنه ميگه : پس چي شد بگو ؟!



ميگي : خدا من وجود شما برام كافيه ، شما رو دارم ديگه هيچي برام مهم نيست! نه دست سوخته ، نه زخم پا ، نه هيچ ثروتي كه ازتون ميخواستم درخواست كنم .


فقط ميگم: خدا، بازم هوامو داري يا نه ؟

تنهام نذار كه روزي اين چيزاي كم ارزش برام هدف بشه .

پايان


حالا آيا ما هستيم كه خدا مارو تنها گذاشته يا ما خدا رو فراموش كرديم ؟
[ سه شنبه 1389/10/21 ] [ 11:49 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]
 

در یکی از محله های نیویورک، یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.


این مرکز پنج طبقه داشت ؛ وهرچه که به طبقات بالاتر میرفتند ، خوصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد

اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند ؛ باید حتما آن مرد را انتخاب کنند ،

واگر به طبقه ی بالاتر میرفتند دیگر اجازه ی برگشت را ندارند وهر شخصی فقط یک بار میتواند از این مرکز اسفاده کند ...


روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.

در اولین طبقه بر روی در نوشته بود: این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند. دختری که تابلو را خوانده بود گفت: خب، بهتر از کارنداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند؟ پس رفتند.


در طبقه دوم نوشته بود: این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند. دختر گفت: هووووم! طبقه بالاتر چه جوریه…؟


طبقه سوم: این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند. دختر: وای…، چقدر وسوسه انگیز، ولی بریم بالاتر؛ و دوباره رفتند.


طبقه چهارم: این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیباهستند، همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند. آن دو واقعا به وجد آمده بودند. دختر: وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!


پس به طبقه پنجم رفتند، آنجا نوشته بود: این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند. از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شما آرزومندیم.

[ دوشنبه 1389/10/20 ] [ 9:5 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند!
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

 

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد.

استاد گفتاگر خدا همه چیز را خلق کرد ؛ پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما   نمایانگر ماست ؛خدا نیز شیطان است  

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد ؛  استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفتاستاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟

استاد پاسخ دادالبته

شاگرد ایستاد و پرسیداستاد, سرما وجود دارد؟؟؟

استاد پاسخ داداین چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ 

مرد جوان گفتدر واقع آقا سرما وجود ندارد ؛ مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد

شاگرد ادامه داد استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ دادالبته که وجود دارد

شاگرد گفتدوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد ؛ تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد

در آخر مرد جوان از استاد پرسیدآقا ، شیطان وجود دارد؟؟؟

استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ دادالبته همانطور که قبلا هم گفتم ؛ ما او را هر روز می بینیم ، او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود ؛ او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد ؛ اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست

و آن شاگرد پاسخ دادشیطان وجود ندارد آقا ؛ یا حداقل در نوع خود وجود ندارد، شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست؛ درست مثل تاریکی و سرما؛ کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد؛  خدا شیطان را خلق نکرد...

شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر ؛ عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند، مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.


آن مرد جوان ؛ همان آلبرت انیشتین بود...

[ سه شنبه 1389/09/30 ] [ 11:10 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را 100% بسازند!!!

اگر

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

 (تلاش سخت) Hard work

 H+A+R+D+W+O+ R+K

8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

*

(دانش) Knowledge

K+N+O+W+L+E+ D+G+E

11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96% 

*

(عشق) Love

L+O+V+E

12+15+22+5=54%

*

خیلی از ما فکر میکردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟!!!

پس چه چیز 100% را میسازد؟؟؟

(پول) Money

M+O+N+E+Y

13+15+14+5+25= 72%

*

(رهبری) Leadership

L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P

12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%

*

پس برای رسیدن به اوج چه کنیم؟ 

(نگرش) Attitude 

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100% 

*

اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی 100% خواهد شد.

نگرش همه چیز را عوض میکند، نگرشت را عوض کن همه چیز عوض میشود...


[ دوشنبه 1389/09/29 ] [ 11:43 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]
بازیگر مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند. مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:  
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.
اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.
[ سه شنبه 1389/09/16 ] [ 10:43 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]

رشتی ، بی غیرت نیست ؛  مگر میرزا کوچک خوان بی غیرت بود؟

مازندرانی ، کله ماهی خور نیست ؛  مگر نیما کله ماهی خور بود؟

لر ، هالو نیست ؛  مگه لطف علی خان هالو بود؟

ترک زبان ، عر عر نمی کنه ؛  مگه شهریار عر عر می کرد؟

قزوینی ، همجنس باز نیست ؛  مگر علامه دهخدا همجنس باز بود؟

بله ؛

اینها  ستونهای  ایرانند ...

[ دوشنبه 1389/09/15 ] [ 5:19 بعد از ظهر ] [ حامد صالحی ]

چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟

چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟

چرا براي مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟

چرا تارزان ريش و سيبيل نداره؟


[ دوشنبه 1389/09/15 ] [ 9:5 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر از اعماق قلبمان تصمیم به انجام کاری بگیریم می توانیم آن را انجام دهیم.

تنها مانع "ذهن" است. پس ذهنمان را پالایش کنیم. و اگر قـدر ثانیـه‌های بدون بازگشت را می دانستیم.

و از قلـه‌های باشکوه موفقیـت چیـزی شنیده بودیم، هیـچ گاه برای در چالـه مانده، چـاه را توصیـف نمی کردیم.

ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1389/09/11 ] [ 2:50 بعد از ظهر ] [ حامد صالحی ]
 
خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستانی بود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.
دلم می خواست برگردم خانه و ببینم این مهمان ناخوانده کیست، اما دیر شده بد و اصلاً حوصله غرغرهای رئیس اداره را نداشتم... به محل کارم که رسیدم گوشی تلفن را برداشتم تا از مادرم پرس و جو کنم. یک دفعه یادم افتاد که فیش تلفن را فراموش کرده ام پرداخت کنم و تلفن خانه قطع است.
آن روز با کمی حواس پرتی کارهایم را انجام دادم و یکسره رفتم خانه، در همان بدو ورود، مادرم با روی باز اشاره کرد به دخترک و گفت:
- شقایق، دوست دوران دانشکده مریم است...
خواهرم مریم سالها بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. دوستش برای پیدا کردن کار به تهران آمده بود. مریم هیچ وقت دوستانش را به خانه نمی آورد و من آنها را نمی شناختم. آن شب شور و نشاط خاصی در خانه ما حاکم بود. از سال قبل که پدرم فوت کرده بود، کمتر در خانه اینقدر پر سر و صدا می خندیدیم و حرف می زدیم، اما حضور شقایق انگار به خانه ما روح تازه ای داده بود. ساده ترین ماجراها را با چنان آب و تابی تعریف می کرد که همه را به وجد می آورد. همان شب احساس کردم به این دختر علاقه مند شده ام. اما به خودم تشر زدم و گفتم:
- سعید، خجالت بکش. دختره یک شب آمده خانه شما و تو احساس می کنی یک دل نه صد دل عاشقش هستی؟!
اما کار دل را هیچ وقت عقل نمی تواند کنترل کند... روزهای بعد با اشتیاق بیشتری به خانه می آمدم. دلم می خواست پای صحبتش بنشینم. صبح از خانه بیرون می زد و شب با کلی هیجان برایمان تعریف می کرد که کجاها رفته و چه کارهایی انجام داده... خیلی در پیدا کردن کار موفق نبود، اما اصلاً امیدش را از دست نمی داد. می دانستم به طور موقت در خانه ما مانده. خاله ای داشت که به سفر خارج از کشور رفته بود و به محض برگشتن، شقایق به خانه او می رفت. اما حضورش عجیب به همه ما روح تازه داده بود. بعد از فوت ناگهانی پدرم تقریباً هیچ کس حال و حوصله نداشت، اما حالا با حضور شقایق همه چیز عوض شده بود. غروب ها به باغچه می رسید، دوباره شاهی و ریحان کاشتیم و هر روز سر سفره سبزی تازه از باغچه می کندیم و می خوردیم.
بعد از چند هفته دیگر یقین پیدا کرده بودم که عاشق شقایق شده ام. حتی در محیط کارم هم همکارانم متوجه تغییر روحیه من شده بودند. کارهایم را با انرژی بیشتری انجام می دادم...
بالاخره سر صحبت را با مادرم باز کردم و مادر هم انگار از خدا خواسته بود و قول داد هر چه زودتر از او خواستگاری کند.
روز بعد، وقتی از سر کار برگشتم، بر خلاف روزهای قبل خانه آرام بود. شقایق و مریم توی اتاق بودند و مادر توی آشپزخانه. متوجه شدم اتفاقی افتاده. اما نمی توانستم تصور کنم این سکوت نشات گرفته از چیست. بالاخره مادر رو به من کرد و گفت:
- شقایق را می خواند به پسردایی اش بدهند. داستانش پیچیده است. دخترک بیچاره اصلاً راضی نیست. ولی کاری از دست کسی بر نمی آید. بهتر است ما دخالت نکنیم و تو هم از این ازدواج منصرف شوی... این جواب برایم کافی نبود. روزهای بعد چیزهای بیشتر و بیشتری دستگیرم شد. شقایق یک پسردایی داشت که چند سال پیش ازدواج کرده بود همسرش به دلایلی نمی توانست صاحب فرزند شود. همه خانواده در تلاش بودند که پسر دایی شقایق (محمود) را راضی کنند زنش را طلاق بدهد. حتی از این هم فراتر رفته و شقایق را برای ازدواج دوم او کاندید کرده بودند.
به نظرم خیلی عجیب می آمد، اما شب های بعد سفره دل شقایق باز شد و دنیای پرغم و غصه اش را در پشت آن چهره بشاش و همیشه خندان دیدم.
می گفت هیچ کس حق ندارد خلاف نظر بزرگ خانواده حرفی بزند. از طوایق جنوب بودند و این قوانین بسیار سخت و محکم اجرا می شد. محمود پسردایی اش مرد بسیار ثروتمندی بود و از قدیم الایام عاشق شقایق بوده... ولی به دلایلی با دختری ازدواج می کند که انتخاب پدرش بوده و حالا که زندگی شان به بن بست رسیده باز آمده سراغ شقایق و ...
حالا او باید انتظار می کشید که بالاخره محمود یا زنش را طلاق بدهد و یا حداقل اجازه ازدواج مجدد را از زنش گیرد. شقایق با قلبی شکسته این داستان ها را برای ما تعریف می کرد و هر وقت من از او می پرسیدم چرا مخالفت نمی کند، با چشم های نمناک خیره نگاهم می کرد و سری تکان می داد:
- رسم و قانون در خانواده های ما از همه چیز مهمتر است. همین که اجازه دادند به تهران بیایم تا کار پیدا کنم خودش کلی جای شکر دارد، می خواستم از آن محیط دور باشم و نفرینها و اشک و زاری همسر محمود را نبینم. برای همین از آنجا دور شدم، اما می دانم به محض اینکه وقتش برسد، باید برگردم و پای سفره عقد بنشینم...
چند روز بعد خاله شقایق از سفر برگشت و او از خانه ما رفت... روزها و هفته ها همه حرف ما در خانه راجع به او بود. جایش خالی به نظر می رسید. باور نمی کردم آن همه شور و عشق به زندگی آن سوی سکه نا امیدی و تلخی است...
روز آخر به من گفت:
- نگران آینده من نباشید. زندگی هر چقدر خلاف میل من پیش برود، باز می توانم دریچه هایی در آن پیدا کنم که از آن لذت ببرم. این رسم زندگانی است ... من نمی خواهم مغلوب تلخی ها بشوم.
[ دوشنبه 1389/09/08 ] [ 12:41 بعد از ظهر ] [ حامد صالحی ]

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« كاش یك غذای حسابی باشد .»
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . . »
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد .»

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چرید شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند .
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند .
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!
نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد

[ شنبه 1389/09/06 ] [ 10:5 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

[ پنجشنبه 1389/09/04 ] [ 10:41 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد.
وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.
 اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است.
 او درحین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.
در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.
پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.
پیر زن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟ کارگر جواب داد: «من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و  از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست. به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.» پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد. زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.

[ پنجشنبه 1389/09/04 ] [ 10:38 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]

دهقان پیر با ناله می‌‌گفت:
ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی‌‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است؟! دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند!
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی! مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم اما چیزی که هست، دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌‌ها را "دو تا" می‌بیند ... ولی دختر من، این همه بدبختی را ...

 




[ پنجشنبه 1389/09/04 ] [ 10:32 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]

سفره افطارش در بین آشنایان و اقوام معروف بود. روزهای تاسوعا و عاشورا، دو نوع غذا نذری می‌پخت و شب عید به همه معلمان فرزندش سکه طلا هدیه می‌داد.


زمانی که همسایه‌اش فوت کرده بود دسته گل سفارشی‌اش آنقدر بزرگ بود که از درب منزل کوچک متوفی، رد نشد و مجبور شدند آن را دم در بگذارند.

وقتی مردی که در مراسم ختم کنار او نشسته بود و از بدبختی و بیچارگی مرد فوت شده و آینده نامعلوم دو بچه یتیم باقی مانده صحبت می‌کرد، او در فکر این بود که کارت ویزیتش را فراموش کرده روی دسته گل بگذارد؛ و باید حتما موقع خروج این کار را انجام دهد.

[ پنجشنبه 1389/09/04 ] [ 10:17 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

    امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند !

[ چهارشنبه 1389/09/03 ] [ 9:45 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی .

[ سه شنبه 1389/08/25 ] [ 11:40 قبل از ظهر ] [ حامد صالحی ]

فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی

 


[ یکشنبه 1389/08/23 ] [ 9:32 بعد از ظهر ] [ حامد صالحی ]
همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

 وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.


گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.


اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.


نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن ؛ آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن !

[ یکشنبه 1389/08/23 ] [ 7:18 بعد از ظهر ] [ حامد صالحی ]
شب از نیمه شب گذشته بود . پرستار به مرد جوانی که آن طرف تخت ایستاده بود و با نگرانی چشم به پیرمرد بیمار دوخته بود نگاهی انداخت . پیرمرد قبل از اینکه از هوش برود مدام پسر خود را صدا می زد . پرستار نزدیک پیرمرد شد وآرام در گوش او گفت : پسرت اینجاست ، او بالاخره آمد ؛ بیمار به زحمت چشم هایش را باز کرد و سایه ی پسرش را دید که بیرون چادر اکسیژن ایستاده بود .

بیمار سکته ی قلبی کرده بود و دکتر دیگر امیدی به زنده ماندن او نداشت . پیرمرد به آرامی دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت . لبخندی زد وچشم هایش را بست . پرستار از تخت کنار که دختری روی آن خوابیده بود یک صندلی آورد تا مرد جوان روی آن بنشیند . بعد از اتاق بیرون رفت ، در حالی که مرد جوان دست پیرمرد را گرفته بود و به آرامی نوازش میداد .

نزدیک های صبح حال پیرمرد وخیم شد . مرد جوان به سرعت دکمه ی اضطراری را فشار داد . پرستار با عجله وارد شد و به معاینه بیمار پرداخت ؛ ولی او از دنیا رفته بود . مرد جوان با ناراحتی رو به پرستار کرد و پرسید : ببخشید ، این پیرمرد ، چه کسی بود ؟ پرستار با تعجب گفت : مگر او پدر شما نبود ؟

مرد جوان گفت : نه ؛ دیشب برای عیادت دخترم آمدم ، برای اولین بار بود که او را میدیدم ؛ بعد به تخت کناری که دخترش روی آن خوابیده بود اشاره کرد . پرستار با تعجب پرسید : پس چرا همان دیشب نگفتی که پسرش نیستی ؟ مرد پاسخ داد : فهمیدم که پیرمرد میخواهد قبل از مردن پسرش را ببیند ؛ ولی او نیامده بود . آن لحظه که دستم را گرفت ، فهمیدم که او آنقدر بیمار است که نمیتواند من را از پسرش تشخیص دهد.

من می دانستم که او در آن لحظات چقدر به من احتیاج دارد ...

[ پنجشنبه 1389/08/06 ] [ 9:39 بعد از ظهر ] [ حامد صالحی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

با عرض سلام
خدمت بازدید کننده گرامی
از این که وبلاگ بنده را مورد توجه خود قرار دادید کمال تشکر را دارم ؛



من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجا
قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دوردونه بودم
پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص
روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو
تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت
دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتن عشقت
همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار
نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتند
حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد
از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت
سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم
چشم به راهت لب دریا
دیگه رو خاک وجودم
نه گلی است نه درختی
لحظه های بی تو بودن
میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم
داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقت مردن
باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه
قهر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت
باز یه گوشه ای میمونم





دیگه دارم به خودم شک می کنم
آخه حرفامو نمی فهمه کسی
من که دست دلمو رو می کنم
چرا دنیامو نمی فهمه کسی؟

دل من مونده رو دستم، دلی که
همه ی دار و ندار آدمه
کاش یکی از ته دل به من بگه
عاشق این دل صاف و سادمه

آخه من چیز زیادی نمی خوام
یه نوازش، یه نگاه مهربون
یکی که خودش باشه تا بتونیم
واسه همدیگه بمونیم هر دومون

دیگه دارم به خودم شک می کنم
آخه حرفامو نمی فهمه کسی
من که دست دلمو رو می کنم
چرا دنیامو نمی فهمه کسی؟





اونکه داره بی تفاوت می گذره رد میشه از من
اونکه داره بی بهونه دور میشه همیشه از من

اونکه تو خواب و خیالش من و دیگه راه نمیده
اونکه که میگه از تموم خاطراتش دل بریده

اون تو نیستی ، اون تو نیستی

اون تو نیستی نه نمیشه باورم
اون تو نیستی بزار از خواب بپرم

اون تو نیستی اونکه که دوستم نداره
اون که داره من و تنهام می ذاره

اون تو نیستی نه نمیشه باورم
اون تو نیست بزار از خواب بپرم

اون تو نیستی اونکه که دوستم نداره
اون که داره من و تنهام می ذاره

اینا رو تو خواب میبینه ، شب تنهایی بلنده
اونکه اشکام و می بینته ، ولی چشماش و میبنده

اونکه هیچ حسی نداره به من و این همه دردم
اونکه میگه تا قیامت پیشه تو بر نمی گردم

اون تو نیستی نه نمیشه باورم
اون تو نیستی بزار از خواب بپرم

اون تو نیستی اونکه که دوستم نداره
اون که داره من و تنهام می ذاره

اون تو نیستی نه نمیشه باورم
اون تو نیستی بزار از خواب بپرم

اون تو نیستی اونکه که دوستم نداره
اون که داره من و تنهام می ذاره

اونکه داره بی تفاوت می گذره رد میشه از من
اونکه داره بی بهونه دور میشه همیشه از من

اونکه تو خواب و خیالش من و دیگه راه نمیده
اونکه که میگه از تموم خاطراتش دل بریده

اون تو نیستی ، اون تو نیستی

اون تو نیستی نه نمیشه باورم
اون تو نیستی بزار از خواب بپرم

اون تو نیستی اونکه که دوستم نداره
اون که داره من و تنهام می ذاره

اون تو نیستی نه نمیشه باورم
اون تو نیست بزار از خواب بپرم

اون تو نیستی اونکه که دوستم نداره
اون که داره من و تنهام می ذاره




تو که نیستی غم غربت با منه
همیشه یه دنیا حسرت با منه

تو که نیستی روزا با شب یکی اَن
هر دوشون تاریکن و تاریکی اَن

با تو ماهو همه جا می بینم
حتی خورشیدو شبا می بینم

بی تو این دنیا که تو چنگ منه
دیگه چنگی به دلم نمی زنه

می دونستی پیش تو گیره دلم
می دونستی بری می میره دلم

ای دل صاب مرده
باز تو رو خواب برده
پاشو از خواب و ببین
دنیاتو آب برده

دارم از این همه گریه آب میشم
رو سر دنیا دارم خراب می شم

خیلی مأیوسه دلم یه کاری کن
داره می پوسه دلم یه کاری کن

غم و غصه شده حقِّ دل من
به همینا مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه
به خدا بهتره زیر گِل باشه

می دونستی پیش تو گیره دلم
( آی ) می دونستی بری می میره دلم

دارم از درد غریبی آب میشم
رو سر خودم دارم خراب میشم

ای دل صاب مرده
باز تو رو خواب برده
پاشو از خواب و ببین
دنیاتو آب برده




گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دله من واسه جسم خستم
منی که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم
که بازم با چشمایه کورم به راهت بشینم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم





قرار تنهایی ما ، روز جدایی ، فردا بود
خلاصه فردا واسه ما شروع کل دردا بود
فردا قرار بود منو تو از هم دیگه جدا بشیم
فردا قرار بود همدم گریه بی صدا بشیم
از تو چه پنهون گل من ، من خیلی وقته بی توام
دیروز و فردا نداره ، برام چه سخته بی توام

یادش بخیر ، قلب تو بود برای من سنگ صبور
می خواستم عاشقت کنم ، هر جور شده حتی به زور
حالا که نیستی لااقل تسکین به قلب من بده
اون که نخواست پیشم باشی ، حالا کجاست صبرم بده
چه جوری باور بکنم رقیب من نازت کنه
شب ها کنارت بخوابه ، از خواب بیدارت کنه

یادته که زیر بارون تو دعا کردی بمیرم
منم قول دادم که دیگه عکستو بغل نگیرم
تو دعات گرفت و مردم اما عاشقم هنوزم
با همون یه قاب عکست ، می گذرونم شب و روزم
لحظه های آخر تو می ره از یادم به سختی
بدرقت اومدم اما دست تکون ندادی رفتی
یه دلخوشی دارم هنوز ، حالا که دارم می میرم
هر وقت که بارون بباره ، تو رو کنارم می بینم
نگاه به چشم خیس من ، به عشق پاکم نکنید
رفیق من رفته سفر ، چند روزی خاکم نکنید




می بینی خراب و داغونت شدم ، سوختم
خوشی تو رو به تنهایی خود فروختم
اگر ارزون تو رو دادم به یک دنیای که خود نیستم
چون که من زاده ی دردم و با درد و غم ، غریب نیستم
غریب نیستم ، غریب نیستم

گاهی وقت ها بی خبر میام کنار پنجرت
تا یکم ببینمت ، آخ که دلم تنگه واست
خوشم از شادی تو ، وقتی می خندی با رقیب
تو دلم تازه می شه یک درد کهنه ی غریب
همه درد ها رو کشیدم جز این درد عاشقی
سهم من از باغ عشق شد گل زرد عاشقی
آی دلم ببخش اگر یک درد تازه ای اومد
آخرین فصل غمه ، باز فصل سرد عاشقی

گاهی وقت ها بی خبر میام کنار پنجرت
تا یک کم ببینمت ، آخ که دلم تنگه واست
خوشم از شادی تو ، وقتی می خندی با رقیب
تو دلم تازه می شه یک درد کهنه ی غریب
همه درد ها رو کشیدم جز این درد عاشقی
سهم من از باغ عشق شد گل زرد عاشقی
آی دلم ببخش اگر یک درد تازه ای اومد
آخرین فصله غمه ، باز فصل سرد عاشقی
همه درد ها رو کشیدم جز این درد عاشقی
سهم من از باغ عشق شد گل زرد عاشقی
آی دلم ببخش اگر یک درد تازه ای اومد
آخرین فصل غمه ، باز فصل سرد عاشقی





خداییش اینطوری بود حال و روزم ؟
خداییش حقمه اگه بسوزم؟

منو از دست حرفات خسته کردی
خداییش بد منو وابسته کردی

آخه تو مشکلم رو میدونستی
خداییش تو میخواستی میتونستی

جواب مهربونیمو ندادی
نگو نه ، قدرمو نمی دونستی

منو از دست حرفات خسته کردی
خداییش بد منو وابسته کردی

جوونیمو ازم راحت ربودی
خداییش اون که می گفتی نبودی

انصافآ تو رفاقت کم گذاشتی
من عاشقو اصلآ دوست نداشتی

دل تنهام که رسمآ بود با تو
خداییش مشکل از من بود یا تو؟

حالا که رفتی و از من جدایی
سوالم اینه حقم بود خدایی؟

خداییش حقمه تو اوج دردم
پیشم باشی و دنبالت بگردم؟

بهم عاشق شدن رو یاد دادی
چقدر زود من رو دست باد دادی

خداییش ساده بودم می دونستم
زیادی تو رو سرتر می دونستم

منو از دست حرفات خسته کردی
خداییش بد منو وابسته کردی

جوونیمو ازم راحت ربودی
خداییش اون که می گفتی نبودی

انصافآ تو رفاقت کم گذاشتی
من عاشقو اصلآ دوست نداشتی

دل تنهام که رسمآ بود با تو
خداییش مشکل از من بود یا تو؟




حالا که تموم شد
تو هم داری میری

مبادا که دست کسی رو بگیری
خدایا نگاه کن

درست تو چه وقتی
پر از اشکم اما

میخندم به سختی
گلوم رو رها کن

تو ای هق هق من
میمردم برا اون

نبود عاشق من
مبادا که عشقم تو قلبش بمیره

میترسم که دست کسی رو بگیره
بگین کاری این بار ازم بر نیومد

بگین که مردم یا صبرم سر اومد
بگین باز بیادو به قلبم بشینه

بگین جای اسمش هنوز نقطه چینه....

تو احساس من را
چه راحت ربودی

اگر من شکستم
مقصر تو بودی

مگه من رو در حد مردن ندیدی؟
تو دلخور نبودی
چرا دلبریدی؟

دلم روزو شب رو تو تنهایی سر کرد
بگید که تموم دعاهاش اثر کرد

بگین اونو دست خدامون سپردم
مقصر نبودم ولی پاشو خوردم

بگین خیلی وقته که صبرم سر اومد
بگین کاری کرده که دادم در اومد

بگین خیس اشکه همه تارو پودم
بگین تا بدونه
مقصر نبودم ...





آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت...

این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنن
این نفسهای بی هدف
زنده به گورم می کنن
چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من
منو از اینجا میبره

ای خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرمو
عمرمو میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از هوس
آی دنیا بیزارم ازت






فرصت ما تموم شده
باید از این قصه بریم
فرقی نداره من و تو
کدوممون مقصریم

خاطره ها رو یادمه
لحظه به لحظه، مو به مو
هیچی رو یاد من نیار
اونقد خرابم که نگو

بد بودم و بدتر شدم
میرم با پاهای خودم
میرم نمی دونم کجا
آخ...کم آوردم به خدا

دلگیرم از دست خودم
کاش عاشقت نمی شدم
هر جوری می خواستم نشد
از غم یه ذره م کم نشد

من موندم و تنهاییام
از دنیا هیچی نمی خوام
عاقبت منو نگاه!
اشتباه پشت اشتباه

هر روز عاشقتر شدیم
تو عشق خاکستر شدیم
سوختیم ولی به آرزومون نرسیدیم

فقط گریه، فقط عذاب
صد تا سوال بی جواب
نه من، نه تو، از عاشقی خیری ندیدیم

دلگیرم از دست خودم
کاش عاشقت نمی شدم
هر جوری می خواستم نشد
از غم یه ذره م کم نشد

من موندم و تنهاییام
از دنیا هیچی نمی خوام
عاقبت منو نگاه!
اشتباه پشت اشتباه
فرصت ما تموم شده
باید از این قصه بریم
فرقی نداره من و تو
کدوممون مقصریم

خاطره ها رو یادمه
لحظه به لحظه، مو به مو
هیچی رو یاد من نیار
اونقد خرابم که نگو






بهش بگین ؛ بیخبرم
بپرسین عشقمون چی شد !
بهش بگین ؛ با رفتنش ...
کار دلم یکسره شد !

تک درختم سوخت ؛
بگذار جنگل بسوزد !

Hamed.jazireh@yahoo.com

تبادل لینک

خرید بک لینک